السيد محسن الأمين ( مترجم : حسين وجدانى )
45
سيره معصومان ( فارسي )
مىدانيد ميان من و او شخصيّتى قرار گرفته كه خود ، پسر عم رسول اللّه ( ص ) است ، و او على ( ع ) است كه همسر سيدهء نساء العالمين و پدر دو سبط پيامبر ( ص ) و كسى است كه داراى مقام ولايت و منزلت و صاحب عنوان برادرى با رسول خدا ( ص ) از ميان صد هزار نفر از مهاجرين و انصار و تابعين بوده است . به خدا سوگند چنانچه همهء آنها بر من يورش آورند خواهند ديد كه در شمشيرزنى استقامتم از هر كس بيشتر خواهد بود . آنگاه زياد نامهاى براى على ( ع ) ارسال داشت و همراه آن نامهء معاويه را نيز فرستاد . امير المؤمنين ( ع ) در پاسخ وى چنين نوشت : اما بعد ، من تو را به حكومت انتخاب كردم و بدون ترديد تو را شايستهء اين امر دانستهام . امّا دربارهء ابو سفيان ، بايستى بدانى كه لغزش و خطايى بود كه وى به هنگام خلافت انجام داد . و اين در اثر دروغپردازى و آرزوهاى زودگذرى است كه ميراثى را بر جاى نگذاشته و انتساب تو را به او ثابت نمىكند . از طرفى معاويه نيز چون شيطان رجيم است ، كه از هر طرف ، از روبرو و از پشت سر و از راست و چپ دست از آدمى برنمىدارد . پس از وى به شدّت دورى كن . از او بپرهيز . بازهم از او بپرهيز . و السّلام . همين كه زياد اين نامه را بخواند ، گفت : به پروردگار كعبه سوگند كه على ( ع ) به اين موضوع شهادت داده است . اين حقيقت همچنان در ذهن او جاى داشت ؛ تا اينكه معاويه مخالفت خود را بر وى آشكار ساخت . پس چون على ( ع ) به شهادت رسيد ، او همچنان بر سمت خود باقى ماند . در اين گيرودار ، معاويه كه از او در هراس بود ، نامهء تهديدآميزى به وى ارسال داشت كه قسمتى از آن چنين بود : از امير المؤمنين معاويه بن ابى سفيان به زياد بن عبيد . اما بعد . تو از كسانى هستى كه در نعمت راه كفران پيش گرفتى ، و خود باعث شدى كه مجازات گردى . تو همان كسى هستى كه پدر مادرت شناخته نشدهاند . گويا چنين مىپندارى كه مىتوانى كه از حيطهء قدرت و سلطهء من خارج گردى . در گذشته همچون ديگران بندهاى بودى و امروز امير و والى منطقهاى شدهاى كه هرگز شايستگى آن را ندارى . اى پسر سميّه ، با دريافت اين نامه مردم را به اطاعت و بيعت با من دعوت كن . چنانچه به انجام اين فرمان تن دادى خون خويش را تأمين كردهاى . در غير اين صورت به آسانى و با كمترين رنج و تلاش تو را دستگير خواهم كرد . و السّلام . زياد با دريافت نامهء معاويه به شدّت در خشم و غضب فرو رفت . بلافاصله مردم را گرد آورده ، بر فراز منبر قرار گرفت و خطاب به آنان گفت : پسر هند جگرخوار و كشندهء حمزهء شير خدا و ايجاد كنندهء اختلافات و نفاق و سردستهء جنگ احزاب ، و كسى كه در راه خاموش ساختن نور خدا اموال خود را صرف كرد ، براى من نامه فرستاده و به خيال پوچ خود ايجاد رعد و برق كرده است . بىآنكه خود بداند كه وى هم چون ابرى است كه ديگر قطره آبى در آن ديده نمىشود و با وزش بادها از هم پاشيده خواهند شد . چنين مىپندارد كه من از او در هراس هستم ؛ در صورتى كه من فرزند دخت رسول اللّه ( ص ) و فرزند ابن عم او را مىبينم كه با صد هزار مهاجر و انصار در برابر معاويه قرار گرفته است . به خداى سوگند ، چنانچه آن حضرت در مورد معاويه به من اجازه دهد در مقابلهء با او روز روشن را چون شب تاريك خواهم ساخت . سپس در ضمن نامهاى براى معاويه نوشت : اما بعد ، نامهات را ملاحظه كردم . چنين مىبينم كه تو چون